تربچه نقلی من فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زيبا ساز ، نایت اسکین

تربچه نقلی من
هدیه‌ای از بهشت  
قالب وبلاگ

سلام و سال نو همگی مبارک باشه .. دیگه اوودم بوزوگ شدم و میتونم حرف بزنم .. پس به زبون خودم مطلالب رو بخونید 

عید اومد و همه عید رو ما مسافرت بودیم گلپا .. انگار هیچ جی دیگه نیست که مامان و بابام منو ببرن .. فقط میریم گلپا .. اصن من هیچ جای دیگه رو ندیدم..ولی خوب اونجا خیلی بهم خوش میگذره و حسابی بازی میکنم .. البته اگه بد اخلاق نشم و هی گریه نکنم و بهونه نگیرم ...

اونجا کلی فسقلی هم اندازه خودم و بزرگتر دارم که باهاشون خوش میگذرونم .. عمه و عمو و مامانی و بابایی و عمو علیرضا دارم .. خاله های مامان و بابام و بچه هاشون و خولاصه کلی فامیل داریم ..

چند ساعت قبل از تحویل رسیدیم خونه مامانی .. من هم با دیدن پراام و اَمی سِن (پرهام و امیرحسن ) کلی ذوق زده شدم و کلی بازی کردیم .. لحظه تحویل سال هم با مامان و بابام و امیر ( عمومه ولی من بهش عمو نمیگم ) و مامانی و بابایی کنار سفره هفت سینی که مامانم چیده بود نشستیم و بعد از سال تحویل هم من از ذوق ماهی ها تنگ آب رو ریختم وسط سفره ... از فرداش هم همش مهمونی و عیدی گرفتن واین حرفا بود .. مامانم واسه همه بچه اوچولوها از طرف من تقویم درست کرده بود و بهشون داد..

کلی شیرین زبون شدم اگه مامانم یادش باشه و براتون بنویسه ..

اوبی (خوبی)؟ چه اَبَر(خبر)؟چیتار میتُنی؟

این دیالوگ منه وقتی با تلفن حرف میزنم یا وقتی با بابام احوالپرسی میکنم ... 

گفت و گوی بین من آیلی هر روز صبح بعد از بیدار شدن : 

مامان 

جانم 

بابایم اوجاست 

سر کار 

اوشیش اوجاست؟

همراهشه

کِی میاد با من بازی کنه و کوشی (کشتی ) بگیریم؟

شب 

مامان 

جانم 

صونّو میحام (صبحانه میخام )

صبح موقع خوردن صونو : 

مامانی میخام برم یه  بابا بخرم 

چرا؟

که سر کار نره و زود بیاد خونه 

آیلی ِ مامان بخواب تا من برم 

اوجا بری؟

میخام برم آشپزی کنم شب مهمون داریم 

میخای اورمه سبزی دوروس کنی؟؟؟

آیلی موقع دیدن کودک ( برنامه شبکه پویا )

مامان این مامانشه؟

بله 

دعواش نمیکنه؟

نه چون بچه خوبیه 

مامان منو دعوا نمیکنی؟گناه دارم اوچولویَم


[ شنبه سی ام فروردین 1393 ] [ 17:10 ] [ مامان تربچه ]
آیلی هوس کرده پاپوش های خونگیش رو بپوشه و توی خونه راه بره ...


من :  آیلیِ مامان بیا پاپوشت رو پات کنم..

آیلی : نه مامان اودم بَلیدَم

همیشه شنیدن کلمه جدید برای اولین بار از زبون خوشگلت برای من خوشاینده و متوجه میشم داری بزرگ تر و عاقل تر میشی

[ جمعه دوم اسفند 1392 ] [ 13:44 ] [ مامان تربچه ]

دختر گل من عزیز دردونه من ... تا میام پای کامی بشینم سریع میای و میگی : مامان پاشو

هفته پیش حسابی سرمون شلوغ بود و مهمون داشتیم .. اولش دایی رضا اینا با مامان جون اومدن و حسابی با یگانه بازی میکردی ... راحت هم اسمش رو میگفتی ... 

بعد از اون هم مامانی و بابایی برای 22 بهمن اومدن تهران و دیگه همش با عمه اینا با هم بودیم و با پرهام حسابی خوش گذروندی ...

خیلی شیرین زبون شدی و برای خودمون خیلی صحبت میکنی ... دیشب روی کابینت نشسته بودی و من بهت شام میدادم ... بعد جعبه کبریت رو برداشتی و همه رو ریختی کف آشپزخونه ... بهت گفتم دختر خوب این کارا رو نمیکنه و خونه رو بهم نمیریزه ... امیر حسین عمه هم این کار رو نمیکنه ..تا اسم امیر حسین رو شنیدی رفتی توی فکر و دیگه خرابکاری نکردی .. یه خورده گذشت و دیگه آخر غذات بود گفتم آیلی مامان دهنت رو باز کن .. شما هم گفتی من امیر حسینم !!!!

قربونت برم که تغیر هویت دادی ... 

دو شب قبل بابا از سر کار اومد و شما برخلاف همیشه بلند شدی و بهش بوس دادی .. معمولا به بابا زیاد بوس نمیدی ... بعد که بابا مهدی ذوق کرده بو و با خوشحالی پرسید عزیز بابا کیه؟؟جواب دادی: اودَمَم (خودمم)... همیشه میگفتی آیلی ولی این بار برای اولین بار این کلمه رو گفتی ... 

اعداد رو از 1 تا 10 میشماری بدون غلط ... 

عاشق کارت بازی هستی و همیشه میگی : مامان بییم اُتاخ کارت بازی 

هنوز هم از نظر شما گوسفند و اسب و گاو و ببر و اینا ببعی هستن 

زنبور و مورچه و جوجو و ماهی رو به خوبی میشناسی و میگی ولی بقیه حیون ها بالاخره یکی از این 4 نوع هستن از نظر شما ....

دیروز توی افسریه داشتیم میرفتیم من دیدم یه چیزی رو زیر لب زمزمه میکنی .. یواش یواش صدات بلند تر شد و دیدم مدام داری صلوات میفرستی با عجل فرجهم و من کلی ذوق کردم .. اینم از مزایای برنامه عمو پورنگه ... خیلی قشنگ میفرستی ... توی مانتو فروشی فروشنده وقتی فهمید داری صلوات میفرستی اومد جلو و محکم فشارت داد و بوسیدت گلم ... 

یه فیلم میذاشت به نام باغ سرهنگ .. عاشق شخصیت هادی بودی و ما باید روزی 3 بار این سریال رو نگاه میکردیم .. همش هم میگفتی آدی شوو شد الانم روزی دوبار میپرسی مامان آدی شوووو شد؟؟؟

سریال باران رو هم دست داشتی ... دیروز میگی مامان باران تموم شد آدی شوو شد ...

دایره لغاتت خیلی وسیع تر شده ... کلمات زیادی رو میگی و هم رو درست تلفظ میکنی .. فکر کن آروزی شنیدن کلمات غلط غولوط از اون زبون بچه گونه ات به دلم بمونه ... 

مامانی بارت بادکنک های کوچولو باد میکرد و خیلی دوستشون داشتی و بهشون میگفتی کوچولو ..

هر چی هم بپوشی میای سریح میپرسی مامان اوشگله؟ عزیزم هر چی بپوشی ماه میشی

شدیدا استقلال طلب هستی و هر کاری رو باید خودت انجام بدی و اصلا دوست نداری کسی کمکت کنه ..خودت همه غذات رو میخوری و از دست من غذا نمیخوره مگر درشرایط خاص که من باید حسابی بازی کنم باهات تا توجه نشی داری از دست من غذا میخوری و فکر کنی بازی هست ...

جالبه چای شیرین صُنو رو هم خودت با قاشق چایی میخوری و ابدا روی لباست نمیریزی ... هر کی میبنیه شما خودت اینقدر تمیز غذا میخوری تعجب میکنه و میگه توی این سن خوب غذا میخوره ...

یه عادت خوب که داری اینه که وقتی میریم بیرون یا خرید اصلا توقع نداری از مغازه برات تنقلاب بخرم و به لقمه نونو پنیر و خرما توی کیف مامان قانعی ... آب هم که همیشه همراه من هست .. توی پاساژ دست یه بچه چیپس دیدی و بهم گفتی مامان به به ... منم چون شما صبحونه تازه خورده بودی برات چیزی برنداشته بودم ....بهت گفتم میریم بیرون میخرم ... شما هم با جدیت تمام ابروها رو بالا انداخته بودی و میگفتی نه !!! توی کیف مامان نون دایَم ... خلاصه مامانا مجبور شد یواشکی بره برات پیراشکی بخره و بگیم توی کیف بوده ... همیشه قبل از بیرون رفتن من توی کیفم برات بیسکوییت و لقمه نون و پنیر و خرما و گردو و آب و رنگارنگ میذارم و هر وقت هوس کنی بخوری میگی من نون دایَم ...  من به به دایَم ...یعنی یه چیزی بدم بخوری 

الانم داری برنامه مورد علاقه ات یعنی عمو پورنگ میبینی و هوس بستنی کردی .. صدات به گوشم میرسه که میگی مامان من بستنی دایَم ... 

دارم میام بهت بستنی بدم عزیزترینم


[ چهارشنبه سی ام بهمن 1392 ] [ 16:45 ] [ مامان تربچه ]

خوب ما امسال هم به لطف همکاری دوستان تونستیم تولد دسته جمعی برگذار کنیم .. تولد یکسالگی رو که یادتونه؟

http://torobchehman.blogfa.com/post-87.aspx

حالا میریم سراغ دوسالگی 

از اول هفته و بعد از تموم شدن تولد توی خونه همش مامان بهم میگفت میخایم با آیلی بریم دَدَ ... میخایم تبلد بگیریم .. آیلی و دوستاش میخان برن تبلد...

خلاصه صبح جمعه شد و بعد از حمام کردن و ناهار خوردن و کلی کار خورده ریز دیگه مامانم گفت آیلی بیا آماده شیم بییم تبلد ... 

منم فکر میکردم این تبلد مثل تبلد خونمون پر از آدم بوزوگه و از بچه زیاد خبری نیست ... با بابا و مامان رفتیم همون قنادی که هفته قبلش من و بابا رفتیم کیک تبلدم رو گرفتیم ... یه ذره اونجا منتظر شدیم و من نمیدونستم چه خبره ... فقط ویترین رو نیگا میکردمو ذوق میکردم ... بعدش خاله حلماو عمو حامد و دوستم میکائیل اومدن اونجا دنبال ما و با هم راه افتادیم .. اصلا با میتال همدیگه ر, تحویل نگرفتیم فقط مامان و باباهامون باهم کلی حرف زدن و تعریف کردن .. ما هم خوابمون برد .. البته میتال هنوز میمی میخورد ولی مامان من گفت من بوزوگ شدم و دیگه میمی نمیحورم ...

وقتی رسیدیم اونجا ما خواب بودیم و اینم مدرکش 


یه میز خیلی قشنگ درست کرده بودن ... اینم عکسش :

بعد از عمو موزیک خواستن تا صدای موزیک رو بالا ببره تا ما دوتا بیدار شیم .. ما هم بیدار شدیم و هاج و اج از این همه اسباب بازی 


دیگه ما هم از خلوتی استفاده کردیم و کلی بازی کردیم ولی چشمامون هنوز خواب آلود بود 

یواش یواش دوستای دیگه هم اومدن و بازی ما شروع شد 

خیلی خوش گذشت و تا ساعت 5 ما همه چی رو به هم ریختیم و کلی بازی کردیم ... 

از ساعت 5 مراسم جشن و شمع فوت کردن که من عاشقش هستم شروع شد ... 

اولش بچه ها مشغول فوت کردن بودن و من کجا بودم؟؟؟؟


اینجا ....

من و آریو زنگ این خونه رو میزدیم و قتی صدا میداد من سرم رو میبردم جلو و میگفتم کیه؟!؟!؟!؟

بعد که رفتم پشت میز دیگه به هیشکی مهلت ندادم شمع فوت کنه .. خاله هدی مسئول خانه کودک بود و یه عالمه باررررر شمع رو روشن کرد و فقط من فوت کردم .. همین جا از باران و هستی و کسری و رونیکا عزیز معذرت میخام و میگم بِبَشید که همش من فوت کردم 

اینم مدرکش 

من و هستی ... یه عکس قشنگ دیگه هم توی جشن پارسال داشتیم یادتونه؟!؟!؟!

 آبمیوه من هنوز اینجا روی میز هست ... اون زردآلوئه رو من خوردم به به 

من و میکائیل 

من و رونیکا ... لباسمون رنگ هم بود مامانم همش رونیکا رو با من اشتباه میگرفت ... بعدشم باباهامون هم رنگ لباسشون یکی بود من همش اشتباه میگرفتم بابامو هههههه

بعد از جشن هم خاله های خانه کودک ازمون با به به اوم اوم و پاستی و چوب شور پذیرایی کردن و بهمون کیک دادن

... آهان راستی من برای اولین بار یه چیزی خوردم با نی که خیلی خوشمزه بود .. دست همه دیدم ولی در آخر تبلد مامانم بهم داد و توی اکثر عکس ها هم دستم گرفتمش خیلی خوشمزه بود ... همین جا از مامانم میخام از اینا بیشتر برام بخره لطفا 



وقتی اومدیم خونه من یه ذره فقط توی ماشین خوابیده بودم ولی بعدش رسیدیم تا خیلی دیر وقت بیدار بودم و بازی میکردم با مامانم .. بابام به جای من خسته شده بود و زود خوابید 

داشتم بای میکردم و به مامانم میگفتم دوسِت ندایَم که یهو از روی صندلی میز با پشت سر افتادم پایین و چشمتون روز بد نبینه .... کلی گریه کردم و بابام هم با ترس از خواب پرید و خلاصه ساکت شدم و قتی خیالشون راحت شد چیز مهمی نیست من خوابیدم 

ولی از فردا صبحش تا الان هر روز تا از خواب بیدار میشم میگم : مامان بِییم دَدَ تبلد ... و این داستان هر روز و هر ساعت ادامه دارد .....

چند تا عکس ادامه مطلب هست دوست داشتید ببینید 


ادامه مطلب
[ سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 ] [ 16:44 ] [ مامان تربچه ]


دوسال است که دم به دم چشم به لحضه هایش دوخته ایم و نفس به نفس گوش به نفسهایش داده ایم و چه عاشقانه زندگی کرده ایم به یمن دومین سالروز این عشق در جشن تولد آیلی همراهمان باشید . مامان و بابا 

بله دخمل طلایی ما هم دوساله شد ... دوسال که پر بود از شادی و خنده و بازی های کودکانه ..دوسال که پر بود از نگرانی های مادرانه و دلتنگی های پدرانه .. دوسال است که زندگی ما رنگ دیگری به خود گرفته به یمن وجود رحمت و برکت خونه مون *آیلی*

امسال هم خدا یاری کرد و تونستم شبی شاد و پر خاطره بسازم در کنار مهمون های گلم .. به آیلی و خودمون خیلی خوش گذشت و فضای مهموونی پر بود از خنده و بازی و شادی و سر و صدا .. با اینکه یک هفته است درگیر برش زدن و ریسه کردن کارها بودم و همه خرید ها هم به عهده خودم بود ( خرید و درست کردن و مرتب کردن ) و مهدی بخاطر مشغله کاری زیاد نتونست همکاری کنه (البته بی انصافی نباشه شب ها توی برش زدن تم کمک میکرد) ... ولی دریغ از یک ذره خستگی که توی وجودم احساس کنم ... 

شام رو ساده گرفتم و فقط الویه درست کردم .. ژله رولی آبی و سفید و دسر یخچالی هم درستیدم .. ولی همین ها خیلی زمان برد .. به نظر ساده میومد ولی درست کردنش سخت بود .. روی دسر رو هم مثل تم با شکلات تخته ای سفید و رنگ آبی تزئین کردم و الویه هم سس رو رنگ زدم و آبی کردمو زئین کردم و خلاصه همه تولد ما رنگ و بوی ساتقلالی به خود گرفته بود .. دایی محمد میگفت یه عکس استقالالی بگیریم و بذاریم تو پیج استقلال ... حالا شاید این کار رو بکنم .. هههه

زحمت عکاسی به قول خول خودت به عهده زنننه عزیزت بود ( زندایی) که امسال با وجودش کنار دایی محمد به خیلی هممون رو خوشحال کرده بود ....بالاخره دخلمی همین یه دونه زندایی رو داره دیگه و خیلییی هم میونشون با هم صمیمی هست و آیلی علاقه زیادی به زندایی عزیزش داره ...

مهمون های امسال بر عکس سال قبل زیاد نبودن ولی جای خالی عمه فرزانه و مامانی و بابایی و عمو محمد حس  میشد و اگر بودن مسلما بیشتر خوش میگذشت .. نگار و افسانه و عمه فرزانه و مامانی هم با تماس های تلفنی شون خوشحالم کردن ... 

دختر گلم ه رروز کارهای بیشتری یاد میگیری و کلمات روو اضح تر ادا میکنی ... 

اگر بگیم عروسک رو بذار توی اتاقن و حسش رو نداشته باشی میگی عروسک ندایییم ( نداریم )

چاچا :چایی

صننو :صبونه

یه یه : خاله فاطمه 

بابا متی : بابا مهدی 

ناکن : نگاه کن 

شعر ماه تو آسمونه و توی ده شلمرود (البته با هراهی ما ) و اتل متل توتوله و از همه مهتر شمارش از عدد 1 تا 10 رو بلدی ...

الان دیگه باید برم . سر فرصت کلماتی یاد گرفتی رو برات مینویسم 

عکس های تولد یکسالگی دخملی :مروری بر خاطرات http://torobchehman.blogfa.com/post-86.aspx

عکس های تولدت در ادامه مطلب هست ....


ادامه مطلب
[ شنبه پنجم بهمن 1392 ] [ 10:11 ] [ مامان تربچه ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

تربچه نقلی

عزیز دلم...
منتظرتم
××××××××××××××××
گل قشنگ زندگی ما سحرگاه چهارشنبه 5 بهمن 1390 مصادف با 1 ربیع الاول ساعت 3 صبح زندگیمون رو بهاری کرد ...
امکانات وب
mouse code|mouse code

كد ماوس